اول قصه چقدر زیبا و دل انگیز بود
اما یه روز میاد که برای قصه گفتن خیلی خیلی دیر شده
اما یه روز میاد که برای دلداری دادن پرنده ی دل شکسته خیلی دیر
یه روز میاد که به یاد تمام لحظه های ماندگار اشک بریزی
و اون وقته که می فهمی توی دل یه آدم غریب تر از غریبه چی گذشته بود
یه روز میاد که حرفای دلم رو می فهمی اما دیگه خیلی دیره
یه روز میاد که از اشک های دل یه عاشق ، گلهای سرخ سیراب شده باشن
یه روز میاد که برای شنیدن حرفای دلم خیلی دیره
اما دیگه عاشقی وجود نداره و اشکی دیده نمیشه
یه روز میاد که خبر میدن یه عاشق در غربت و بی کسی جون داد
یه روز میاد که خیلی دیره و عاشق مرده
و اون وقته که باید نوشت ،اشک ریخت و گفت :
" آنگـــــاه چــه زود دیـــــــر می شـــود "